( ملا مخمل )

شیخ محمدحسن مخمل فرزند محمدعلی متولد1263 ش متوفی1358 ش

ملا مخمل - حاج عبدالنبی دیبایی

حکایتی به نقل از (حاج عبدالنبی دیبایی)

در خصوص یکی از روحانیون دزفول بنام

(ملا مخمل) و چگونگی معروف شدن وی از زبان پسرش

 

یک روز ملا مخمل در‌ خانه اش نشسته بود که همسرش به ایشان گفت: در منزل چیزی برای خوردن نداریم ملا هم گفت: باشد، بروم بیرون پیش آنهایی که در طول سال برایشان روضه خوانده ام ببینم آیا هدیه ای می دهند تا بتوانم برایتان مایحتاج را خرید کنم.

( زمان قدیم در دزفول رسم بر این بود که افرادی که روضه سالانه داشتند آخر سال قبل از محرم حق الزحمه روحانی ها و مداحان را پرداخت می کردند )

ملا مخمل رفت پیش کسانی که برای آنها منبر رفته بود و تقاضای خود را مطرح نمود اما کسی به او چیزی نداد و دست خالی به خانه برگشت و مدام داشت با خود فکر می کرد که من در سال برای دستگاه اهل بیت(ع) منبر رفته و روضه خوانده و سخنرانی می کنم ولی همیشه دستم خالی است و خانواده ام دچار مشکل مالی هستند که ناگهان پسرش صدا زد پدر درب خانه شما را می خواهند ملا از او سوال کرد کیست؟ پسرش جواب داد: یک سرباز است می گوید با شما کار دارد ملا پیش خود گفت یعنی چه، مگر چه شده است حتما کسی رفته و در خصوص من چیزی گفته که آمده اند دنبالم به اهل خانه گفت من می روم ولی آمدنم دست خداست.

( در زمان قدیم مردم از رفتگرها خیلی حساب برده و در اصل می ترسیدند چه برسد به سرباز و مأمور دولت )

ملا به همراه آن سرباز رفت، تا بعد از گذشتن از پل به چادر بزرگی که در آن شاهزاده ای به همراه قشون خود اتراق کرده بود رسید سرباز ملا را به درون چادر راهنمایی کرد، در چادر تعدادی آدم نشسته بودند او هم کناری نشست شاهزداه مشغول صحبت با بعضی از آنها بود ولی هر از چند گاهی نگاهش به سمت ملا مخمل بود خلاصه ملامخمل حسابی جا خورده بود بعد از مدتی که گذشت تمام افرادی که در چادر بودند از آنجا رفتند شاهزاده و ملا تنها شدند شاهزاده دستور داد تا منبر را بیاورند و از ملا مخمل خواست تا برای او روضه بخواند از قضا روز اول محرم بود ملا از کار شاهزاده تعجب کرد و به او گفت: در این شهر منبری و ملاهای برجسته ای وجود دارد که برای مراسم شما بهتر و شایسته تر هستند من که چیزی بلد نیستم از ملا انکار و از شاهزاده اصرار بلاخره شاهزاده گفت: شما نگران نباشید و روضه ات را بخوان ملا شروع کرد و روضه اش خواند وقتی سخنرانی تمام شد شاهزاده دستور داد تا حق الزحمه وی را بیاورند در ظرفی، یک لیره ی طلا آوردند و به او دادند.

( در قدیم سکه های طلا لیره نام داشتند)

سپس از ملا خواست تا نه روز دیگر در همین ساعت بیاید و روضه بخواند ملا تشکر کرد و رفت در مسیر لیره طلا را به پول تبدیل کرد و مایحتاج خانه را فراهم نموده و به خانه برگشت همسر و فرزندان با دیدن دستهای پُرِ از مواد غذاییِ پدر تعجب کردند و از او سوال کردند پدر چه شده است، ملا ماجرا را برای آنان تعریف کرد و از خدا بابت این توجه اش شکرگذاری کرد نُه روز بعد هم به همین شکل و منوال گذشت و ملا در این ده روز به واسطه خواندن روضه برای شاهزاده به او نزدیک شده بود و با او راحت تر صحبت می کرد روز آخر که تمام شد شاهزاده به ملا گفت: حق الزحمه ات را که گرفتی دیگر تشریف ببر ملامخمل گفت: تا علت این کارت را برایم نگویی که چرا با وجود این همه روحانی برجسته در شهر دزفول از من خواستی تا برایت روضه بخوانم از اینجا نمی روم شاهزاده گفت: من هر سال در اصفهان ده روز را روضه می خواندم ولی دزفول که آمدم نمی دانستم  روضه ام را چگونه برگزار کنم و کسی را هم نمی شناختم در عالم خواب حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را دیدم و فرمایش کردند از (ملا مخمل) دعوت کنم گفتم: من ایشان را نمی شناسم آن حضرت در عالم خواب شما را به من نشان داد آن روز اول که مرتب به شما نگاه می کردم خواستم ببینم واقعا خودتان هستید ملا جریان خودش و دست تنگی آن روزش را تعریف کرد سپس شاهزاده گفت: درآمد ماهیانه شما چقدر است. ملا گفت: بین ۱۵ تا ۲۰ لیره شاهزاده گفت: از امروز به بعد شما دیگر به منبر نروید و در پایان ماه بیایید و دستمزدتان را بگیرید درضمن کتابی را هم به او داد و گفت: برو و این کتاب را خوب مطالعه کن تمام که شد آن را  بیاور و کتاب بعدی را تحویل بگیر چندین ماه به همین طریق گذشت و ملا با خواندن این کتابها که بقول خودش تاکنون چشمش به چنین مطالبی نخورده و آن را ندیده بود، معروف گشت و جزء منبری های معروف شهر دزفول گردید.

ملا مخمل از وعاظ و خطبای معروف دزفول و در خطابه و سخنوری متبحر بود.

 

خاطره نویس: غلامرضا دیبایی

 

منبع: وبلاگ چمدان آبی(محمدحسین درچین)