در حاشیه ی جبهه(پشه ها)

نظر بچه ها در باره ی پَشه ها  و جمع آن (پخشه ها) و جمع مکسرش هم(پخوش)

در روستای چوبیده – بهمنشیر -آبادان اروند کنار- خرداد  1365

*غلام پور پنبه چی:این پشه ها مارا این قدر اذیت و آزار می دهند وناراحتمان می کنند ،که شاید خداوند در قبال این اذیت کردنشان گناهان ما را ببخشد .(خدایش بیامرزاد)

*حسین موتاب : یک روز گردانی از پشه ها به گردان ما آمدند و پیک گردانشان را فرستاده بودند و به پیک گردان ما گفتند: که به بچه ها بگویید که کِلِّه ها (پشه بندها )را اینقدر زود نزنند(بر پا نکنند) چون می بینیم که هنوز آفتاب است این کِلِّه ها (پشه بندها) را می زنند و ما از آنان سودی عایدمان نمی شود یعنی خون آنها را نمی خوریم .

*منصور ظفری:خداوندا  - حالا که عربها(بعثیون)را آفریدی دیگر چرا این پشه ها را آفریدی

*ناصر اسدمسجدی: ماه رمضان بود، شب های احیاء تو حسینیه ای که ساخته بودیم.، احیاء می گرفتیم. یک شب در حال خواندن دعا بودم، پشه ای هم از فرصت به وجود آمده ی باز بودن دهان در حین دعا خوانی استفاده کرده و یک راست تو حلقم فرو رفت.

* مسعود صلواتی زاده:خرداد سال۶۵, مصادف با ماه مبارک رمضان بود و گردان بلال (از لشکر ۷ ولیعصر(ع) دزفول) قبل از پدافندی فاو در روستای چوئبده مستقر شد.

 

خانه های روستا از گِل ساخته شده بود و اطراف آن نخلستان و روخانه بهمن شیر بود. روزها هوا بسیار گرم و سوزان و دما بالای ۵۰ درجه بود. شبها هوا گرم بود اما حمله ی خرمگس ها با خرطوم بلند ناجوان مردانه بود و خون بدنت را می کشیدند.

یک روز بعد از نماز ظهر حاج آقای شیخ احمد عابدی نماینده امام در لشکر سخنرانی کرد و فرمود اگر سه چهار خرمگس را بکشی خونی که روی لباس یا بدنت هست باعث میشود که نجاست از حد بیشتر باشد و نمی توانید نماز بخوانید و حتما محل خون را شستشو باید بدهید, چون خون تازه خود انسان هست که وارد بدن مگس شده است.

بهرحال برای در امان ماندن از دست مگس ها تدارکات گردان پشه بندهای بزرگ تهیه کرد و به نیروها داد تا شبها پشت بام آنها را نصب کنند و داخل آنها استراحت کنید.. اما فایده ای نداشت. مگس ها راه خود را پیدا می کردند و هر شب میهمان ما می شدند و تا صبح دست و پایمان را می بوسیدند.

پس از مدتی سختی و تحمل سرانجام کِرِمی آوردند, کِرمی زرد رنگ و بدبو که از پایین پیچ می خورد تا مواد بالا بیاید و روی پوست دست استعمال شود تا خرمگس ها فرار کنند.. اما گویا گرسنگی امانشان را بریده بود. . هر شب خرمگس ها می آمدند و روی کِرم می نشستند و خون دست و پایت را هم می مکیدند

یک شب نیمه های شب یک دفعه صدای یکی از نیروها  (عزیز- خ) بلند شد و فریاد می زد : ای خدا من خَرتم جونم را از  این مگس های  بعثی نجات بده”….

*علی فیاضی نیا: شب اولی که وارد روستا شدیم تا صبح بیدار ماندیم و عصبانی از دست این پخشه ها. ولی روز دوم تدارکات گردان رفت و از پادگان کرخه کلی کِلّه آورد و به دادمان رسید.

*زارع راضی یکی از بچه هایی بود که یک پایش را در جبهه از دست داده بود و پای عملی  یا مصنوعی داشت. او پای مصنوعی اش را جلو پشه ها دراز می کرد و پشه ها هم به محض نشستن روی پای مصنوعی اش لیز می خوردند و نیش شان کارساز نبود و به اصطلاح بُکسوات می کردند و او به آنها می گفت : خیط یعنی بِلَخ و به اصطلاح دماغ سوختشان می کرد . 

(پشه ها مته یا خرطومشان را به پای عملی یا مصنوعی  او می زدند و فرو نمی رفت و نا امید شده و بلند می شدند )   

*یکی از بچه ها پایش را تا ران جلو پشه ها لخت می کرد و جلو آنها می گذاشت و می گفت : بفرمایید هرچه می خواهید  نیش بزنید و خون بخورید 

*در گروهان قائم بچه ها به خاطر ناراحتی بیش از حدِّ  پشه ها طناب و حلقه ی داری را آماده کرده بودند و به هنگام ناراحتی سرشان را در حلقه ی طنابِ دار می گذاشتند و بقول معروف می گفتند : جوز = یعنی ما تسلیم شما هستیم .

*شبها بچه ها برای از بین بردن  پشه ها و کم کردن آنها آتشی روشن می کردند تا بلکه به وسیله ی دود ناشی از آتش ،  پشه ها کم شده یا از بین بروند .

*بچه ها بخاطر نیش زدن های زیاد پشه ها به داخل اتاق پناه می بردند  ولی پشه ها باز ول کن معامله نبودند . بالاخره بچه ها به آنها می گفتند : اگر می خواهید داخل اتاق باشید ما بیرون برویم و اگر می خواهید بیرون باشید ما بیاییم داخلِ اتاق و این یعنی هر چه شما امر کنید .   

*در بعضی از شبهای احیا ماه مبارک رمضان ، زمانی که دعای جوشن کبیر خوانده می شد و پشه ها اذیت می کردند و نیش می زدند . در آخر هر بند از دعا بچه ها بجای گفتن – سبحانک یا لااله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب . می گفتند : سبحانک یا لااله الا انت الجوز الجوز(تسلیم تسلیم) خلصنا من الپخشتِ یا والدی .یعنی(پدر ومادرم مرا از دست این پشه ها خلاص کرده و نجاتم دهید .)

*و بالاخره بعضی وقتها بچه ها واقعاً از دست پشه های موذی گریه می کردند .

* و در آخر بچه ها از من که بعضی وقتها از آنها گزارش تهیه کرده و مصاحبه  می کردم . درخواست کردند که یک بار هم با این پشه ها  مصاحبه کنم و از آنان سوال کنم که ؟ هدف شما از این همه آزار و اذیت کردن بچه ها چیست ؟ و بالاخره حرف حسابتان را بگویید و دیگر بیش از این ما را نیش نزنید و خون مان را نخورید .

*** توضیح اینکه این نوع از پشه ها موقعی که روی بدن آدم می نشتند با خرطوم شان که مانند مته و دریل برقی بود اول نیش زده و سپس کارشان را آنقدر ادامه می دادند که خرطوم شان پر شده و می افتادند و به محض بلند شدن و افتادنشان  مقدار زیادی خون را روی بدن انسان باقی می گذاشتند .

*** بازهم خدای را شاکریم شاید در این نیش زدن پشه ها درجبهه حکمتی بوده است که ما نمی دانیم .

*(والله اعلم)  *(والله اعلم)  *(والله اعلم)  *(والله اعلم)  *(والله اعلم)

 

وبلاگ چمدان آبی . محمدحسین دُرچین